تبليغاتX
عرق ریزی روح
عرق ریزی روح
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ
61
...نویسنده نیستم...اما چند بار سعی کرده ام این قصه را بنویسم
«... نویسنده نیستم... اما چند بار سعی کردهام این قصه را


بنویسم... میدانید نام مضحکی که برایش انتخاب کرده


بودم، چه بود؟ «تف کردن مشتی واژه به صورت خواننده! »


اولین باری نبود که قصه مینوشتم، اما نمیدانم چرا آن بار،


فکر کردم که اگر راسکین میتوانست قصهام را بخواند، خیلی


راحت، مرا به تف کردن مشتی واژه به صورت مردم متهم میکرد.


میدانید؟ راسکین بعد از دیدن یکی از نقاشیهای هویسلر به او


پرخاش کرد و او را به پاشیدن کوزهای رنگ به صورت مردم متهم


کرد... حس میکردم که من از او به چنین دشنامی سزاوارتر


هستم...»


مرده بازی را در ذهنم زیر و رو می کنم و یاد عروسک بازی های


کودکی ام می افتم.مرده بازی که بابای سحر را سه سال تمام


در  انتظار بیرون آمدنش گذاشت و تا آخرش افراز نازنین تصمیم


گرفت  منتشرش کند و روی میز نمایشگاه به روی ما لبخند بزند.


به بابای سحر کوچولو فکر می کنم و دیدارش در جایزه ادبی


اصفهان و سکوت های پر معنایش در مقابل رفتار شلوغ من و ما.


به مرده بازی فکر می کنم  و انگار سید مهدی موسوی مقابلم


ایستاده است با صورتی خندان و کتاب جلد خاکستری اش را


ورق می زند و نگاه من از مقبره می پرد و با عملیات شماره چهار،


برگشت می خورد و قصه ای برای یک شب را نشانم می دهد و


دست آخر یک بهانه به دستم می دهد  از آن دسته بهانه هایی


برای زیستن در زادگاه.

***

لبخند،لبخند،لبخند!لبخندِ او کلافه ام می کند و انگار که ایستاده ام


در مرده شویخانه و ناباورانه به قیافه شکلاتی پیچ پدر خیره شده ام


و  آدمیزاد را فکسنی بیش ندیدم و عروسکی در دست خالق

 

هستی و نا خود آگاه لبخند زدم و به در و دیوار سفید خیره ماندم.


لبخند،لبخند،لبخند ِ دکتر بی تابم کرد  و ابرو هایم گره خورد باز که


گفت:« این فشار هایی که بهت می یاد کاملا طبیعی یه خانم جوان!»


تکیه می دهم به صندلی.


-« اما باید به من کمک کنید که رمانم زود تمام شود!»


خنده!؟ صدای خنده اش پیچید در اتاق.


-« تو در حین درس خواندن ،رمان به این دشواری که من می بینم،


که  هر خطش کلی می تواند به روحت فشار بیاورد ،را تا به اینجا


رسانده ای هر فصل یعنی یک داستان کوتاه!تصور کن در عرض


5 ماه چند داستان کوتاه نوشته ای!ذهنت به تو کمک می کند!»


لبخند،لبخند،لبخند می زنیم به روی هم.او یک عروسک و من یک


عروسک و  جفتمان را مرده ای متحرک  می بینم و حیرت می کنم

از مرده بازی که خدا راه انداخته است در این دنیای زیبا،خیلی زیبا به


زیبایی این درختهای سبز و این فنجان سرخ پر از آلوچه من.


***


-«فراخوان پنجم جشنواره رو زدم.کلید نزده فحش ها شروع شده!


می شناسم اش.یه پست بزنم واسه ش،معرفی ش کنم کامل؟»


گوش می کنم به صدایش.صدای داور نهایی این دوره از جشنواره.


-«خونسرد باش!در آن شهر کوچک ،حرکتی بزرگ راه انداخته ای،


کنار آدم هایی که برای شان محبوبی ،دشمنانی هم داری.این کاملا


طبیعی یه،خونسرد باش تا بعد...»


و او را مرده ای می بینم  میان دست هایم.عجب مرده بازی قشنگی!



   


59
آقاي وزير ارشاد صداي من را مي شنويد؟
 

- «برای جشنواره پنجم دو داور پیدا می کنم که پول نخواهند!»

 این آخرین پیام آقای حسن محمودي است در سال ۹۰  به من .او که

انگار  در چند قدمي ام راه مي رود و راه مي رود و راه مي رود و ياد

ابتكار چاپ اولش و چيدن داستانهايي از داستان نويسان حرفه اي و

غير حرفه اي ،نام آشنا و كمتر آشنا  كه مي افتم شادی دلم را چنگ

مي زند و صدايي پتك مي زند توي سرم.

***

- يك سايت و نشريه داستانم را خريدند ۳۰۰يورو. همان هم ترجمه

مي كند به زبان انگليسي. رادين اينجا را خيلي دوست دارد و به

همسرم  هم خيلي خوش مي گذرد.من تصميم ندارم به ايران

برگردم ،مگر براي ديدار هفته اي!

اين اولين ايميل آقاي رضا نجفي است در امسال حتما خيلي خوب!

كه  يك سال است كه  بنيادي در آلمان بورس اش كرده است .

-پس او هم بر نمي گردد حداقل به همين زودي ها!

اين  را به خودم مي گويم و نگاهم  روي پنجره مي ايستد كه در پشت

آن درخت هاي از خواب بيدار شده با ريز برگ هاي رنگي ودر سايه

آفتاب  وبا آواز گنجشكان خيلي خوش مي گذرانند حتما!

- «آقاي وزير ارشاد!آقاي رضا نجفي براي انتشار يك داستان كوتاهش

اينقدر پول مي گيرد،يك فكري به حال ما نمي كني؟بخدا كه ما كلي

مشكل داريم.ناشران حق التاليف ما را سر موقع نمي دهند و تازگي ها

كار چاپ آثارمان را از يك سال هم مي گذرانند.حرف هم بزنيم،طلبكارانه

با ايما و اشاره  قرارداد را كاغذ پاره اي بيش نمي دانند .مولفان،مقابل

آنها بايد آرام و رام بمانند.آقاي وزير ارشاد صداي من را مي شنويد؟»

 

 

   


58
مجوز کتاب بعدی ام گرفته شده.امیدوارم ناشر محترم در سال 91 دست به انتشارش بزنه.

اینکه داریم با سال 90 وداع می کنیم یه کم درد ناکه!


اینکه داریم به سال 91 سلام می گیم هم خیلی قشنگه!


اینکه سال 90  واسه من یکی ،از اون سالهایی بود با حادثه هایی


که  سر آدم گیج می زد، هم باعث عبرته  و هم باعث اومدن یه نوع


تنفرتوی  وجود زیادی گاهی مهربونم.


اما:اینکه مجوز کتاب بعدی ام گرفته شده و امیدوارم ناشر محترم


دست به انتشارش بزنه توی سال 91 ،از اون حادثه های حتما


قشنگ نوشته  شده درتقدیر سال  91 منه.


خوشگله.بهار رو می گم. نسرین واسه تون یه آرزو داره.اونم


اینکه:روزها و شب هاتون مث جوونه های بهاری،درخت های


سرسبزاز خواب بیدار شده، آسمون پر از ستاره کویرقشنگ


باشه.تمام روزها وشب های 91.

   


57
بانو سيمين دوستت دارم هميشه و مثل هميشه و تا آخرين لحظه عمر
 

-«۱۱ ساله که بودم یه روز از موضوع انشا داستانی ساختم

 بلند.معلم به به  کرد و یه نمره ۱۹ واسه م رد کرد. منم گفتم که

تصمیم دارم ،شاگرد جلال آل احمد بشم.تصميم دارم آدرس ايشون

رو پيدا كنم و بالاخره  اون كاري مي كنه واسه چاپ آثارم. معلم سرخ

شد.بچه ها هيچي انگار حالي شون نبود.من هم با شادي رفتم و

 نشستم و زنگ كه خورد معلم صدايم كرد و برايم خيلي چيز ها گفت.

گفت كه جلال اصلا توي دنيا نبودي كه رفته كه نبايد ندانسته حرفي

بزنم و نبايد كه...»

نشسته ایم روی تخته سنگهای روی رود پل خواجو و این را برای

 همکلاسی ها می گویم و از عشقم به جلال و سیمین و قصه

زندگی شان و از اینکه  همیشه و هر وقت یاد آن دو می افتم بوی

 کاغذ  را حس می کنم و یک نوع واقعا نویسنده بودن آنها  و اینکه

چه وحشتناکه که تلویزیون برای آن زن بزرگ از پنجشنبه تا به حال

هيچ کاری نكرد حداقل.و چقدر قشنگه که روزنامه ها  زیبا به

او پرداختندامروز.

-«سووشون ِ اون قصه یک شهادته نسرین!من تا به حال رمانی به

این قوی نخوانده ام!»

این را آقای ایزدی می گوید که فقط در تعجب از غریبی بانو سیمین

دانشور  در میان اهالی ادبیات داستانی امروز ایران است.

-«اون به اندازه کافی بزرگ بود!»

این را مریم می گوید و همه سکوت می کنیم و خیره می شویم

 به رود.و ذهنم می رود روی صفحه ۳۱ کتابِ دوست شاعر

 بندری ام که تازه  برایم فرستاده است و روی شعری از او که

انگار حرف بانو سيمين است با ما ،مي ماند.شكل چندم از مني

جواد قاسمی را خیلی خیلی دوست دارم.شاعري كه اگر يك

جلال و سيمين واقعي پيدا شود،نمي گذارد خسته شود.

من آرامم آنقدر که می توانید

در چشمانم نگاه کنید

خواب یک گرگ را ببینید

که آرام با یک یستنی به آلاسکا فرار می کند

 

   


56
تبریک به خوشگل ترین و ماه ترین داستان نویس ایرانی،ابوتراب خسروی.تبریک به بامرام ترین شان،احمد غلامی.


-«در تعجبم به من تبریک نگفتی و نمی گویی!»


این smsابوتراب خسروی است در مقابل sms صبح بخیر و احوالپرسی من که با


شگرد مخصوص ،اثری از تبریکم به او نبود برای در دست داشتن برگ برنده شان


در این دوره جایزه گلشیری .


-«تبریک؟واسه چی؟زبونم لال ازدواج مجدد؟وااااااااااااااااااای!»


و می ایستم کنار پنجره و در لابلای شاخه های خشک درختان،گنجشکها را می بینم


که بخاطر یک تکه نان خشک به سر و کله هم نوک می زنند و او را تصور می کنم


نشسته روبروی کتاب ِویران اش!


-«تو خجالت نمی کشی از این شوخی ها می کنی دختر؟تبریک برای جایزه


گلشیری....»


می خندم و smsمی دهم با ابراز هیجاناتی که انگار حالافهمیده ام که  حاصل


تلاش زیادش ، با این جایزه ،بیشتر و بیشتر بر سر زبانها می افتدو مگر ما کنار


خوانندگان آثارمان و پرتاپ کلمات  از ذهن به روی صفحه، جز این دلخوشی ها


چیز دیگری داریم در عالم ادبیات؟


و می خندم و چقدر دوست دارم کلماتم را بریزم روی اعصاب حساس این ابوتراب ِ


ِماه،همیشه!


***


-«دوست دارم کنار آقای حسن محمودی داور داستانکهای این دوره از جشنواره ام


باشید.داستانک هایی در مورد جنگ.می پذیرید؟»


این اولین smsمن بود به چهره شاخص ادبیات داستانی ایران ،ابوتراب خوشگل و


صمیمی.دلم نمی خواست صدایم را بشنود ومثل آن دو نفر، بخاطر پول ردم کند.


هزینه داوری را نداشتم.دلم می خواست با smsردم کند.


-«چرا که نه!...»


پاسخ او مرا یاد صدای گرم ِاحمد غلامی نازنین انداخت از دفتر روزنامه.صدایی


که مرا از دلهره هزینه داوری پرتاپ کرد به توجه بیشتر به متن داستانکهای


رسیده.صدای صمیمی و دلگرم کننده و راهگشای آ ن داور دور  دوم جشنواره.


و داوری انگار تقدیر و بهانه خدا بود برای شناخت بیشتر جهان ذهنی ابوتراب کشورم.


و داوری انگار تقدیر و بهانه خدا بود که در هرsms ودر هر گفتگو ،نکته جدیدی از داستان


بیاموزم.


-«خدا هم نمی تواند مرا از ادبیات بگیرد!»


این حرفش در گوشم زنگ می زند ،مثل این صدای باد اسفندی!

   


55
با بهترین قلم هم بنویسیم ، هیچ کس داستانهای ما را داستان نمی داند و در زمره ادبیات داستانی جدی اصلا

 

بگذار کودک درونت تو را با خود ببرد.

 

-بی آنکه بدانم چرا،من فقط می دانستم در صفحات نا خوانای سرنوشت و در

 

کوره راه های تاریک حوادث نوشته بودند که باید برای کامل کردن تولدم به آزیناگا

 

 برگردم.

 

خاطرات کودکی ساراماگو را می گذارم روی میز.میزی که استر دوست داشتنی ام

 

 با آن جهان خاص داستانی ،انگار روی صفحه 68 کتاب دست به دهان خود قدم

 

می زند و همراه با چرخ های کالسکه در صفحه 82 سفر در اتاق کتابت اش

 

می چرخد و می چرخد و در صفحه 83 آن کنار آقای بلنک بر صندلی اش می نشیند

 

و نیم چرخی ناگهانی می زند تا مرا می بیند که با لباس آبی و چشم های تشنه خیره

 

شده ام به کلمات اش.

 

-«تو چرا دست از خواندن کتابهای داستان نویسان کشورت برداشته ای؟»

 

استر پتک  می زند توی سرم مثل ترقه فروش هیجانزده و میهن پرست دو آتشه

 

بلم سنگی ساراماگو که پیش از موعد ،یک ترقه پرصدا را می ترکاند.از جا بلند

 

می شوم.رفیق فابریکه از فصل 2 رمان در دست نگارشم سرک می کشد و

 

 می گوید:«جناب استر،ایشان به پول می گن ترقه.وقتی هم قلمان ایشون حاضر

 

نیستند ترقه هاشون رو هدر دهند و کتاب چاپ شده رو هم اگه واسه شون می فرستد،

 

چند سطر واسه ش بنویسند!ترقه رو دیگه نباس واسه اونا خرج کرد.توبه می دونی

 

 که یعنی چی؟»

 

استر چشم هایش گشادتر می شود.گشادتر از عکس پشت جلد کتاب اش.از ذهنم

 

 می گذرد.«آخر می دانی اینجا ایران نیست!و زن زخم دیده از جنگ که پرونده به

 

 دست بعد از10سال پرستاری از تنها عشق زندگی اش که قطع نخاعی است به این

 

 در و آن در می زند تا اسم شهیدش را جایگزین مرحوم بگذارد فقط بخاطر عشق اش،

 

زن ایرانی نیست و مسائل اینها درد اجتماعی نیست.با بهترین قلم هم بنویسیم

 

  جز زمان ،هیچ کس  داستانهای ما را داستان نمی دان و در زمره ادبیات داستانی

 

جدی اصلا!ما فقط باید از موضوعات دستمالی شده با پرداخت های تکراری بنویسیم.»

***

مقابل ردیف کتابهای ایرانی خوانده شده ام می ایستم.کاتب با رام کننده اش دلم

 

را می رود رام کند که از تله اش فرار می کنم به سمت حیاط و زیر درخت پرتقال.

 

گنجشکها بدجوری می خوانند.سروصدایشان گیج کننده است و غیر طبیعی.درست

 

مثل  سر و صدای  غیر طبیعی که برای بعضی از کتابها راه می اندازند.کتابهایی که

 

پرداخت درستی ندارند و ساختار ی قابل تامل که هنر داستان نویسی مولفش را نشان

 

 دهد و از کلمه صدا تولید کنند.صدای استاد نازنینم ،محمد بهارلوی بزرگوارم همیشه با

 

من است، تا همین نیم ساعت پیش ازمیان شاخه های خشک یاس های سفید و

 

بنفش«ادبیات  داستانی جدی تر از این حرفهاست!ادبیات وچه به این بازیها!....»

 

   


54
مگه من جای شما رو توی وزارت ارشاد می گیرم؟
-«واسه شما و امثال شما کاری نداره !پس چرا بهم می گین نه؟مگه من جای

شما رو  توی وزارت ارشاد می گیرم؟شما بیمه خودت رو داری، کمکم می کنی

 کتاب چاپ می کنم ،منم بیمه هنرمندان می شم!از امکاناتش استفاده کنم

جای شما رو تنگ می کنم؟»

نشسته ام روی چمن دانشگاه ،جلو لپ تاپم و میان روایت داستانی ام گم و

سرگشته ام که باز صدایش را می شنوم.صدای کسی که دو ماه تمام،از من

 می خواهد کتابی برایش  بنویسم تا برود و به اسم خود منتشر کند و از بیمه اش

استفاده کند.یک کتاب دو جلدی از یک عالم چیزهای درهم و برهم و خاطرات بسیار

دم دستی سرگشتی های یک عالم آدم...»

-«جای من رو پر نمی کنی،چون خودم  هرگز از این امکانات استفاده نکرده ام و نه

 کارت  اهل قلم دارم و نه می خوام صد سال سیاه بیمه اش باشم خانم!»

با چشم های  آبی  و نگاهی پر از شلاق،ولو می شود آن سوترم.

-«پس کمکم کن .من به شما ۵۰۰ هزار تومان  پیشنهاد می دهم.قبول؟»

رفیق فابریکه را می بینم از راه باریک پر از برف نشسته میان خار بوته ها می گذرد

 و سرم پر از صدای زشت کلاغ می شود.

-«حتی اگر این مطالبی که جمع کرده اید،یک سری نوشته جذاب و قابل ویرایش

بود،بایدبدانی که من ویراستار نیستم.از اینجا بروووووووووووووووووووووووووووو!»

ابروهایش گره می خورد و صورتش سرخِ سرخ. زانوهایم را در بغل می گیرم و کلاغ را

 می بینم که  پرهایش را باز می کند تا بپردو گم شود.گم ِگم.

رفیق فابریکه روی فصل ۳۹ تکیه می دهد به درختچه ای و نگاهم چنگ می زند  او

 و زمین و آسمان  و سه مرد بارانی پوش را که آهسته آهسته نزدیک می شوند به 

 ذهن من ومن.

ـ«وقتی پیر بشم و حس کردم که شکل و قیافه ام زمین را زشت می کند و امراضم

 سربار دیگران،فقط یک کار می کنم.آنقدر از خدا می خوام تا من رو ببره که نگو! اگه

 هم گوش نکرد خودم رو می کشم. اهل قاطی شدن  و استفاده از بیمه هنرمندان

نیستم که نیستم!»

این را با صدای بلند می گویم.شاید که چشم آبی بشنود.

   


53
آدما وقتی فحش می خورند که حتما یه کارهای مهمی انجام دادند،وگرنه کسی کاری به کارشون نداشت.بذار ...
 

-«آدما وقتی فحش می خورند که حتما یه کارهای مهمی انجام دادند،

وگرنه کسی کاری به کارشون نداشت.بذار بیاد و تخلیه روانی بشه.بذار

فکر کنه دردت می آد .بذار فکر کنه اینجوری واسه خودش کسی شده،

بذار به کارش ادامه بده......»

 این را پدر گفت در حالی که نشسته بود در روی خانه کوچک

همیشگی اش واز موفقیت درخشان و برگزار کردن آیین اختتامیه

جشنواره  برایش می گفتم و از فحش های کامنتی که از آدم آشنا

می خوردم.

-«اما از همه جالب تر  برایم حضور ابوتراب خسروی بود وآن همه

مهربانی و صمیمیت عجیب اش...چرا نگذاشتی حتی یکی از آثارش را

بخوانم؟»

  صورتش را دیدم  که   میان حلقه های دود سیگارش محو و ناپدید شد.

 -«طرز فکرم اشتباه بود یا هر چیز دیگر، از بس که خوب می نویسد ،

،نخواستم از او تاثیر بگیری.فقط همین! »

یکه خوردم و کتاب جشنواره را نشانش دادم. کتابی که با استقبال

خوبی روبرو شد. 

 

 و حس کردم  که نه در آنجا که انگار نشسته ام مقابل کتابخانه پدر ،که

مثل یک گاوصندوق ،مهر و موم محکمی دارد و هیچ کس  حق باز

کردن آن را ندارد ونگاهم از قرآن ودیوان حافظ و گلستان سعدی و

شاهنامه و چند ردیف کتاب  علمی گذاشت تا رسید به بینوایان و جنگ

و صلح و جنایات و مکافات و روی هاویه ایستاد.هاویه انگار به من لبخند

زد و نگاهم چرخید از دیوان سومنات به اسفار کاتبان و ایستاد روی

رودِ راوی ابوتراب خسروی.

-«دوست دارم با آقای حسن محمودی داور داستانکهای این دوره

باشید.می پذیرید؟»

لحن صمیمی این چهره شاخص ادبیات داستانی ایران مرا به یاد آواز

 رود انداخت.

-«چرا که نه!...»

و  از کنار خانه همیشگی پدر گذشتم و حس کردم وارد باغ سنگی

شدم با لکه های درخشانی که آرام آرام عریان شدند در برابر چشم هایم

و در ترنم شاعرانه کلمه و احساس خودم را در اتاقم یافتم و به یاد

حسن محمودی این چهره جوان  و موفق ادبیات داستانی ایران پرت

شدم روی پله های چهاردهم جشنواره.

-«چه جالب می شه که آیین اختتامیه اش توی شب یلدا باشه!»

 

   


52
خیلی بدی دیدم.خیانت هم دیدم.مدرک هم دستمه .اما داره تموم می شه این دور چهارم

 

 

http://imna.ir/vdcayony.49n0015kk4.html

 

پوستر جشنواره

   


51
سلام خیلی حیرت زده و خسته ام .آخه این روزها ....

این یه خبر! البته 90 درصد زمانش تغییر می کند .چون هم


بستگی به تشریف فرمایی جناب کتاب از چاپخانه  دارد و هم به


 ..........................



اینم یه مصاحبه:


سه شنبه 5 مهر 1390


ارتجائی:من بازمانده یک گردان جنگی‌ام

خبرگزاری فارس: مجری و طراح تنها جشنواره بی‌ستاد کشور در خصوص برگزاری یک نفره جشنواره


داستان کوتاه دفاع مقدس گفت: من همانند یک بازمانده یک گردان جنگی هستم که باید با تن


مجروحم اهداف این گردان را حفظ کنم.


به گزارش خبرگزاری فارس از کاشان، در عرصه داستان‌نویسی دفاع مقدس ناگاه نگاه‌ها متوجه


کسی شد که هم قلم و هم قدمش توانستند واژه‌های زمخت جنگ را با حرارت عشق نرم کرده و به


داستان‌هایی جذاب که پر از احساسات لطیف است تبدیل کنند.


او گرچه زن است اما مردانگی‌اش پله‌های سرکش ادارات که می‌دانند هیچ چیز حتی غول تنهایی


و دیو بی‌مهری نمی‌توانند مانعش در برگزاری جشنواره داستان دفاع مقدس شوند به کرنش وا می‌دارد.


نسرین ارتجائی نه تنها برای داستان‌نویسان ایران زمین نامی آشناست بلکه هر کسی که واژه شهید


 امواج دلش را به تلاطم در می‌آورد و نگاه به لاله سرخ اشک را بر گونه‌اش جاری می‌سازد با این اسم


و رسم بیگانه نیست. 


مجری و طراح تنها جشنواره بی‌ستاد کشور در گفت‌وگویی تفصیلی با خبرنگار فارس در کاشان به بیان


دغدغه‌ها و دل‌مشغولی‌های خود در عرصه جشنواره داستان کوتاه کوتاه دفاع مقدس پرداخته‌است


که مشروح آن را در زیر می‌خوانید:‌


فارس: از چه زمانی به داستان‌نویسی آن هم در عرصه دفاع مقدس علاقه‌مند شدید؟


ارتجائی:زمانی که حس کردم باید بنویسم!جنگ و عوارض آن،ذهن من را انتخاب کرد، ویلچرنشینانی


که در حال عبور از خیابان می‌دیدم و سخنان پدرم که بعضی از آنان را می‌شناخت با لحنی هشدارگونه


به من می‌گفت: «ببین! یادت باشد که او معلول خدادادی نیست! غیرت و شجاعت، ایمان او را کشانده


به میدان جنگ! باید برایش احترام خاصی قائل باشیم...»همین طور کوچه‌های در راه مدرسه که همگی


به اسم شهیدان بودند مرا به فکر فرو می‌بردند، بعدها تأثیراتی که جنگ روی اجتماع گذاشته بود،


موضوع تمام درگیری‌های ذهنی‌ام شد، همه این مسایل من را بیشتر جذب این موضوع کرد و بستری


دیدم پر از سوژه ناب و گاه مخوف... به طوری که همه کتاب‌هایم را در این حوزه‌ نگاشته‌ام.


فارس: ایده برگزاری جشنواره داستان دفاع مقدس چگونه به ذهن شما خطور کرد؟


ارتجائی:در یک شب بهاری این فکر ذهنم را درگیر کرد، فردای آن شب فراخوان غیر رسمی جشنواره را


زدم...همه چیز به نظرم خیلی ساده و سریع گذشت.


فارس: از اجرای اولین دوره جشنواره داستان کوتاه کوتاه دفاع مقدس بگویید.


ارتجائی:فراخوان فقط و فقط اینترنتی بود، تمام کاربران اینترنتی به درج فراخوان در وبلاگ‌ها و سایت‌های


خود اقدام کردند، برایم جالب بود که این کار کاملا خودجوش و بی‌دعوت من انجام شد و مواجه شدم


با آثار زیادی که در فرصت دو ماهه می‌آمد، با دلخوشی زیاد شروع کردم به نامه‌پراکنی به ادارات و


جاهای مختلف شهر برای فراهم کردن هزینه آن...که فهمیدم پا به راهی گذاشته‌ام بسیار سخت،


جواب‌های منفی برخی،حیرت زده‌ام می‌کرد، اما با حضور خودم و مراجعه به اینجا و آنجا، گرفتن وام


و کمک اندک بنیاد حفظ آثار استان اصفهان توانستم از غرور جشنواره‌ای که مربوط به هشت سال تجاوز


عراق به ایران بود دفاع کنم...خیلی سخت بود ...بارها برای اینکه غرور جشنواره نشکند غرور خودم


را شکستم.

فارس: برگزاری یک نفره جشنواره چگونه است؟


ارتجائی:لذتش زیاد است..وقتی ناامیدت می‌کنند و هزار راه را به رویت می‌بندند و درست در دقیقه


90 درهای زیادی را می‌بینی که فقط خدا به رویت باز می‌کند، شوکه می‌شوی ....اما مشکلاتش؟


خیلی برایم جالب است که پشت تریبون‌ها می‌گویند بسم رب الشهدا و الصدیقین وقتی روبرویشان


می‌ایستی و برای برگزاری جشنواره همین شهدا استمداد می‌طلبی اما و اگر می کنند و کاری


می‌کنند که از خستگی ...


فارس: چرا بعد از برگزاری چند جشنواره هنوز ستادی چند نفره برای این مسابقه


کشوری تشکیل نداده‌اید؟


ارتجائی:این یک کاری متفاوت است و اساسش هم بر این اصل استوار است ، من یک نفرم از


بازماندگان یک گردان جنگی و باید با تن مجروحم اهداف این گردان را حفظ کنم.


فارس:تأثیرگذارترین داستانی که طی این چند جشنواره برای شما ارسال شده چیست؟


ارتجائی:داستانی که مربوط به شهادت نوزاد شیرخواره‌ای است که تقویم عمرش هنوز یک دور کامل


نکرده بود و تاریخ زمان و مرگش در یک زمان روی داد.


فارس:آیا تاکنون مشکلات اجرایی جشنواره توانسته شما را گریان کند؟


ارتجائی:گاهی تا مرز ویرانی کشیده شده‌ام اما گریان نه...دلم را اما خیلی شکستند، گاهی هم


با فریاد بلند "برو دنبال کارت"مرا از اتاقشان رانده‌اند اما همه اینها نتوانسته اشک‌هایم را جاری کند.


فارس: آیا در مشکلات برگزاری جشنواره از شهدا استمداد طلبیده‌اید و یا کمک و حمایتی


از جانب آنها حس کرده‌اید؟

ارتجائی:من از همان دور اول فهمیدم که این من نیستم که پیش می‌روم و با مصائب زیاد همه چیز را


مهیا می‌کنم. من از همان روز اول فهمیدم که جشنواره‌ام ستادی دارد از آن بالاها...پیش بردن این حرکت


ادبی هنری توسط من و صاحبان آن شکل گرفت، این را با تمام وجود حس می‌کنم ولی چون انسانم


گاه دچار فراموشی می‌شوم اما با این وجود درست در لحظات خاص، معجزه‌هایی می‌بینم عجیب که


اجازه دهید راز باقی بمانند.

فارس:در میان شرکت‌کنندگان جشنواره نام ایرانیان مقیم خارج از کشور نیز دیده می‌شود


نگرش آنها را به جنگ چگونه دیده‌اید؟

ارتجائی:درست است که آنها برای همیشه یا مدتی آن سوی آب را برای زندگی انتخاب کرده‌اند اما آنها


جنگ را خوب و درست فهمیده‌اند..الأن من داستانک‌هایی به دستم رسیده از ایرانی‌هایی که با شروع


جنگ از ایران به کشورهای مختلف رفته‌اند، آنها زیباترین داستانک‌های جنگی را فرستاده‌اند.داستان‌های


کوتاه آنها به خوبی زشتی جنگ و  قشنگی دفاع را به تصویر کشیده‌اند، به خصوص آنهایی که به طور


حرفه‌ای داستان‌نویسی می‌کنند.

فارس:تا چه زمانی می‌خواهید به برگزاری جشنواره ادامه دهید؟


ارتجائی:تا هر زمانی که آنقدر خسته‌ام نکنند که به خلاقیت ادبی‌ام لطمه زنند.


فارس:چرا نوع داستان کوتاه کوتاه را برای جشنواره انتخاب کرده‌اید و از نوع داستان بلند


و یا کوتاه استفاده نکردید؟

ارتجائی:فلش فیکشن یا همان داستان کوتاه کوتاه یک گونه ادبی است که بسیار جذاب و تأثیرگذار


است و آن طور که پیگیری کردم خواننده بیشماری دارد...در این روزگاران که عامل سرعت در بسیاری از


تصمیم‌گیری‌ها نقش اساسی دارد انتقال مفاهیم جنگ از طریق داستانک‌ها که در عین اختصار


عالی‌ترین پیام‌ها و جذاب‌ترین روایت‌ها از جنگ را برای خوانندگانش بازگو می‌کند می‌تواند در ترویج


ادبیات پایداری بسیار مؤثر باشد.


فارس: و سخن آخر؟


ارتجائی:ممنون از خبرگزاری فارس



زمان ارسال : 23:07:16
کد خبر : 25452
نویسنده : رسانه فجر
منبع خبر : فارس
   


 
مرگ است برای یک نویسنده اگر روانکاوی خود را به فراموشی بسپارد و شبانگاهانش , از خود

شرم نکند

من نسرین ام


نام خانوادگی ام ارتجایی

دانش آموخته مدیریت برنامه ریزی

با جسارت تموم خودم رو یه داستان نویس می دونم .از بچگی نوشته ام , چاپ کرده ام و الانم

صاحب چهار مجموعه داستان نفرت انگیزم به نامهای قصری از حریر سرخ ،

آواز شکیبایی ،کاش آخرین ستاره می شدم ، زیر درخت اقاقی

هیچ نویسنده ای کارای اولیه اش رو خوب نمی دونه, منم همینطور . یه مجموعه داستان زیبا

دارم به نام شماره نمی دی ؟ خیلی دوستش دارم یه رمان ام دارم به نام صدرا این یکی دیگه

محشره!!!

و رمان خوشگلم كه بهار 89

نشر روزگار منتشرش كرد:مجنون آدم خوش شانسيه سارينا

یه مجموعه خاطرات گرد آوری شده هم دارم به نام یادداشتهای طلایی و مجموعه داستانک

کارنامه رنگی منتخب آثار نخستین جشنواره اینترنتی داستان کوتاه کوتاه دفاع مقدس و مجموعه

داستانک بدون عنوان منتخب آثار دومين جشنواره اينترنتي داستان كوتاه كوتاه دفاع مقدس و

مجموعه داستانک حتی یک نگاه دزدکی حنا منتخب آثار سومین جشنواره ینترنتی داستان کوتاه

کوتاه دفاع مقدس و مجموعه داستانک واهای کانو منتخب چهارمین جشنواره اینترنتی داستان

کوتاه کوتاه دفاع مقدس


آخه من با يه طرح و فكر يه هويي توي يه شب بهاري خودم ،خودم رو صاحب جشنواره كردم

حالا تنها متولي فردي يه جشنواره جنگي ام. اين در حاليه كه هرگز جنگ رو نديدم .


راستی من یه جنگی نویسم و تا پایان اسفند 89 ، دبير بخش داستان تنها هفته نامه ادبي كشور كه اسمشه :رودكي.

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
شهریور 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
اسفند 1388
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
آرشيو

پیوندها
جشنواره اینترنتی داستان کوتاهِ كوتاه جنگ::..
سايت 1000 كتاب
فرشته،یه دوست خوب و مث گل که به نظر دوست واقعی می آد
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
فروشگاه اینترنتی
:: طراح قالب::

پیوندهای روزانه

مجنون آدم خوش شانسيه سارينا 66497300 021

کتاب واهای کانو را از این شماره تهیه نمایید09365439433
آرشیو پیوندهای روزانه

 /rss"> RSS  
پرشین وبلاگ