تبليغاتX
عرق ریزی روح
عرق ریزی روح
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ
مثل پادشاهی در قصر
-«اینجا می نشینم،چون متهم دير سال عشق/كه به تو مي انديشد

،هي دوست من/...

راه مي روم وسط بيابان،به نظر بعضي ها مثل ديوانه ها حتما و به

نظر خودم مثل پادشاهي در قصر،با كمي هراس از مزاحمت

شيادان قصر(آدمهاي خراب و مسموم اجتماع،حريصان هوس و

  دزدان بي فهم و شعور) و با مقدار زيادي آرامش و آرامش و وسط

 خوانش  بلند فصلي از رمان منتشر نشده ام،ناگهاني،خيلي

ناگهاني ريچارد برايتگان مي آيد و مي نشيند روبرويم.«اینجا

  مي نشينم چون متهم دير سال عشق/كه به تو مي انديشد

،هي دوست من/...»

اخم مي كنم شايد،كه ريچارد رفت و چند پاراگراف از فصل سوم

 رمانم را كه مي خوانم گوشي ام داد مي كشد از كوله.

-«نيامدي كلاس ؟ كجايي ؟ همه چيز رو شوخي گرفتي ،همه چيز

رو ...»

سميرا ؟ !؟ سكوت مي كنم . ريچارد تلنگر مي زند به ذهنم، بهش

 بگو: «هي دوست من /تو را رنجانده ام و اكنون متاسفم ،اما

/هيچ كار ديگري نمي توانستم بكنم ، چرا كه من بايد آزاد بمانم .»

-« چي؟»

می خندم : «براتیگان»

گوشی را  silentمی کنم .و باز واژه ها را با صدای بلند می خوانم

 و آرام آرام شب ،  پيش چشمم شكل مي گيرد و در ختان  و

 اتاق هاي  پيچ در پيچ.

-« سه تار ؟ از کجاست نسرین ؟»

این را دارایی ،دوست شاعر سارا مي گويدنه انگار ديشب كه حالا

 و مي ايستيم و گوشمان را مي سپاريم به صدا .

-« از زیرزمینه! ...»

کشف کردم  و حس کردم که چرخیدیم و از حیاط خیره شدیم به

 سردابه تاریک  که پر بود از صدای موسیقی و سیاهی و سیاهی

 با ذره ای از نور گوشی .

-«بریم پایین ؟»

و خود را دیدم که از پله های بلند تاتي كنان گذشتيم تا رسيديم به كف

 سردابه سياه با حس خجالت عجيب از بر هم زدن خلوت يك

 نوازنده ، و يكي كه كم كم آوازش همه جا را فراگرفت .استاد

 مشجري !

و پيش رويم غلام ، قهرمان  يكي از داستانهايم(آهاي صلاح ...

جات امنه؟!؟) را ديدم كه به دستور جواهر سردابه را چال

 مي كند،كلنگ مي زند و چال مي كند و  را در آن مي خواباند

و صداي جواهر همپاي موسيقي و آواز روحم را نيشتر مي زند.

-بكن ...بكن غلام...بكن...مي خواي بچه مو بسپرم جاي نا امن

؟نمي بيني ثوپها     به خانه مرده ها هم رحم نمي كنند

؟نمي بيني كه اونها هم زير و

رو شدند؟كجا دستشان برسه به سردابه؟مي خوام بچه م ،با

 بدن پاره آروم بخوابه...بكن...بكن غلام...سيد عرب هم تو

 خانه ش خاك كردند...»

سر بلند که می کنم جلو رویم خار و خاشاک می بینم و آفتاب که

وحشیانه می تابدو صدای خودم را می شنوم:«ساعت دارد ۱۲

می شود آقای دارایی!»

دل کندن از سردابه شاید مثل دل کندن روح از جسم باشد که

آنقدر سخت بود پا به پای آقای دارایی بالا آمدن در حالیکه بچه ها

چند تا چند تا پائین می رفتند تا برسند به موسیقی و آواز.

ایستادم وسط بیابا ن،  انگار که شب وسط خانه تاریخی عامریها

که میهمانان کنگره کلیم،بچه هاي شاعر از سراسر كشور را درتك تك

 اتاقهايش جا داده بود.

-« اتاقم را ببین!بهترین اتاق!اتاق فرد بزرگ خانواده عامریهاست!»

سر تکان می دهم و به آقای دارایی خیره می شوم،اين شاعر

ايلامي كه بسيار حرف زدنهايم را در مورد همه چيز و چاپ كتاب

تحمل كرده است لبخند زنان.

ورق مي زنم و فصل ۴ را بلند مي خوانم كه صداي عوعو سگ را

 مي شنوم و تنم از ترس مي لرزد.

صدا دور است.خيلي دور!بر جا خشك مي شوم.همه جا بيابان است

 و چقدر با جاده فاصله دارم؟!؟زياد!     

كوله ام را بر مي دارم و مي دوم و زنگ مي زنم آژانس ۱۳۳.

مانده ام چه آدرسي بدهم!

-«کمی بالاتر از راوند،وايساده ام كنار  جاده.»

صدايش پتك مي زند روي سرم«آدرس درست بدین!کجا؟!؟»

گوشی را قطع می کنم و جاده را طی می کنم آرام و آهسته

 و دلم برای آدمهای رمانم تنگ می شود.

 

 

 

 

 

 


تا روشنایی بنویس
 

حالا به نیمه آخرین قفسه خالی رسیده ای و پاهایت در جوی آب یخ

زده است!»

پوزخند می زنم و نگاهم می خورد به تا روشنایی بنویس.

-«می توانی آن هه عرق ریزی روح  و خلق دنیایی متشخص را نا دیده

بگیری و همه اینها را به حساب ملزومات و لوازم کار یک حرفه خاص به

اسم  نویسندگی بگذاری؟»

دست را می گذارم در آب.آب بلور و محو ریگها می شوم وبه عادت

 بچگی به دنبال سکه ای در آن می گردم و جز در نوشابه هیچی

 گیرم نمی آید و از لابلای شاخه ها چشمم می خورد به آفتاب باران

 خورشید.

-«نوشتن یک حرفه است،درست مثل كفاشي. به گفته گورويدال

،هما  نطور  كه مغازه دار هر روز مي رود به مغازه اش يا پزشك به

 مطبش،نويسنده هم مي نشيند و مي نويسدو درست همان طور

 كه يك روز كفاشي  ممکن است چندان سرحال نباشد و دستش به كار

نرود،نويسنده اي هم به قول ساراماگو ، روزي نوشته اش آن طور

 كه مي خواهد از كار در نمي آيد.به همین روشنی وسادگی.» 

تا روشنایی بنویس را روی سرم می گذارم و در جوی آب راه

 می روم.فرارکرده ام. دختر فراری ام حالا. از اتاق و جزوات درسی و

خنکی هوا و آن کتاب فرار کرده ام به باغ فین و کتابخانه و گرما و 

خنکی سرشار از گرما و اینجا هم دست از سرم بر نمی دارد تا

روشنایی بنویس.

دکتر گردشگر می گوید:«داشتم خودم را برای امتحان دکترا آماده

می کردم که یکی از این کتابها نصیبم شد و کلماتش اسیرم کرد و

دچار وسوسه و بحران شدم و همان سال  نه تنها دکترا رد شدم که

دچار وسوسه شدم در مورد کامپیوتر و تخصص ام.همه اش به

خاطر اون کتاب بی نظیر اما پر خطر برای روح من بود.»

توی آب راه می روم. ریگها کف پایم را انگار سوراخ می کنند.چقدر

می خواهم ببینم اش احمد اخوت را تا بگویم به او تا چه حد کتابش

مثمر ثمر بوده و تا چه حد می تواند نویسنده ای را دچارترس کند.

ترس،ترس،ترس   اینکه مبادا من هم به اين بلاها دچار شوم.كه روزي

وحشت كنم از صفحه سفيد. نوشته هايم را بسوزانم.روزي نوشته هايم

 را براي هميشه در كشو ميز حبس كنم.دانيالم ،دانيالم را بايد

هر چه زودتر ازكشو ميز بيرون آورم.اما نه!هرگز نبايد به دست هر

 ناشري بدهم.

-«نترس!دلت ر ا   پاک نگه دارنسرین!پاک ازوسوسه ها و خیالات ناروا،

مثل من... كتاب را بذار كنار، به درد همه مي خورد.راه به همه نشان

مي دهد جز تو.»

آب است. آب پاک و بلوری که پاهایم خنکی اش را به تنم می رساند.

پوزخندمی زنم و به درختان سرو مریض احوال خیره می شوم و

 شادی تمام وجودم را یکباره پرمی کند مثل روز ۸مرداد،قسمت نقد

داستانهاي جشنواره كه با ديدن رفتارو شنيدن گفتار يه لحظه اي

فردي كه وسيله شده بود كه ميكروفن دست بگيرد و جشنواره را ضد

 جنگ بخواند و جيم شودو همه بخندند و بگويند:«  چه بچه اند اينها!»

و من سر افراز شدم  و خنک و مبهوت این همه دنائت....

-« حکایت غریبی است داستان حسادتها و رقابتهای کورمدعیان هنری

ایران.گاهی که می شنوم خجالت می کشم به خدا!»

دکتر انوشه می گوید.دوست پزشک نقاش مقیم اسپانیا.شرکت کننده

جشنواره ام که مرتب به من تلفن می زند انگار که در همین شهر تب

آلود است. در همین نزدیکی.

-«کجایی؟ نیم ساعته که منتظرم نسرین!پس چرا گوشی ات را جواب

 نمی دی ؟»

غزاله است که پس از یک سال به ایران بر گشته است و دوباره

 تنهایم می گذارد و می رود تا یک سال دیگر.

از آب بیرون می آیم.خم می شوم. کفشهایم را که می پوشم بوی

سیگار پدر  دیوانه ام می کند.داد می کشم:«آقای دکتر!»

دکتر گردشگر به سویم می آید.

کتاب وزین تا روشنایی بنویس را به او هدیه می دهم و راه

 می افتم.حالا دیگر به پیتزا فکر می کنم، به غزاله وبه يادداشتهايم .

 


یک بار در هفته تو را نمی کشد

 

-«نمی دونم چطوری اینقدر جان دارند،حس دارند،همه چي دارند!»

مادر بر می گردد.

-«چی؟چی نسرین؟»

روبروی یخچال ایستاده ام.لیوان کوچکِ كوچك از پایین به بالا می پرد.

نگاهم خیره می ماند به یخ های بلوری درشتِ درشت كه ريختند

توي ظرف.

-« مالِ من به دل مي نشيند يعني؟»

مادر بر می گردد.

-«چی؟چی نسرین؟»

تکه ای از یخ را می گذارم روی پیشانی ام.

-«دیالوگهای  داستانهایم مامان.»

مادر با چشم های درشت شده می نشیند روبرویم. لبخند می زنم.

اخم می کند.

-«داری چکار می کنی؟»

و عکس های روی میز را بر می دارد. عکس های سلینجر و همینگوی.

-«ببینید مامان،خوب چشم هاو صورتهاشان رو ببينيد. مي خوام خوب

ببينيد و تشخيص بديد چه وجه مشتركي توي چهره ايناست كه اين قدر

داستا نهاشان خواندني و قشنگه وحرفاي آدماي داستانهاشان به دل

مي نشيند!»

مادر مات می  شود .ناگهان کشف می کنم چقدر شکسته  شده است!

 وعکس های  جوانی آن دو را برمی دارد و یک نگاه به من و یک نگاه به

آنها می گوید:«این یکی که مثل شکارچی هاست تا نویسنده ها!»

همینگوی را می گوید.

-«این یکی چه چانه  کشیده ای داره ! اگه این جوری نبود خوش تیپ و

جذاب بود!»

سلینجررامی گوید.

-«اما جفتشان بانمکند.آدمای با نمک حرفهاشان توی دل می ره.»

سرتکان می دهم و خیره می شوم به یادداشتهای شخصی یک سرباز،

كتابي از سلينجر و ورق مي زنم و مي زنم تا مي رسم به«یک بار در

هفته تو را نمی کشد»آخرین و تاثیر گذارترین داستان این کتاب که چند

بار تا به حال خوانده ام و دلم برای خاله رنا می سوزد و عشق اش.

زنگ گوشی ام به صدا درمی آید. مصطفی است.

-«طرح پوستر جشنواره ت آماده ست. کی می آیی نسرین؟»

احساس خوشبختی عجیبی می کنم.

-«تا نیم ساعت دیگه .»

از جا بلند می شوم.حتماشادی در صورتم آنقدر دويده است كه

صداي مادر بلندمي شود.

-«چيزي شده؟»

زل مي زنم به يخ ها و آدمهاي يخي و سراپا يخي كه با هزار

انگ و ايراد ظاهري مي خواستند سد راه جشنواره ام شوند و

 نوشتن يك نامه به فرماندار نجاتم داد،جلو رويم رژه رفتند.

و حالا كتاب رفته براي چاپ و طرح پوستر آماده شده و اين يعني

 موفقيت ... اما اين دلشوره!؟!

مي روم به سمت اتاقم كه اين روزها مثل بازار شام است.روي

فرش، جزوات درسي ام.خيره مي شوم به الگوهاي پيش بيني.

روي ميز دانيال و بر و بچه هايش روي صفحه 100 رماني كه براي

 چاپ به دست  هر كسي نخواهم داد،هر هر مي خندند. دارم كيفم

را بر مي دارم كه بوي سيگار پدر بر جا ميخكوبم مي كند.

مي نشينم.بغض گره مي اندازد در گلويم.چقدر از ما دور شده است؟

خيلي!

-«نسرين؟1؟»

سر بلند مي كنم. مادر است.سر بر مي گردانم و به نويسنده

چك دوست داشتني ام كه نشسته ميان قاب عكس نگاه مي كنم

و مي روم پيش مصطفي و بعداينجا.

 

 

 


سلامتی...سلامتی...سلامتی...
 

-«سلامتی...سلامتی...سلامتی...»

انگار بچه بودم و کنار پدر ایستاده بودم، همين جا ، روبروي اين

امامزاده،در چند قدمي گورش كه دستهاي دختر جوان گيلاني

را ديدم رو به بالا و چرخيدنش به گرد ضريح و تقاضایش:

«سلامتي...سلامتي...سلامتي...»

راه می روم و نگاهم از روی سنگ قبر ها می گذرد. شانه بالا

می اندازم:«تمام این آدمابا از دست رفتن سلامتی شان رفتند

 زیر این سنگ و خاکها...»

صدای پدر از قعر گور به گوشم می رسد:«به هر حال باید می آمدیم.»

و خودش را می بینم نشسته روی خانه اش ، با سيگاري كه

دودش  حلقه مي شودو مي رود بالا تا حتما كنار لانه كفترها.

-«قدر سلامتي رو حالا ،بيشتر از هر زمان ديگه مي دونم پدر.» 

و می نشینم و تکیه می دهم به سنگ و زانوهایم را دربغل می گیرم.

-«کار جشنواره داره سامان می گیره.راستی اگه ناشر کتاب رو

 نمی داشتم چه می کردم؟»

پدر را می بینم که از جا بلند می شود و شروع به قدم زدن می کند

 مثل آن روزهایش ،ُآن روزهای زیبای  با او بودن و صدايش ، نگاهم

 را مي كشاند به اطراف پر از او.

-«خيلي چيزها ديدم،خيلي حرفها شنيدم اما جشنواره ام پا گرفت.

كتابش رفت واسه مجوز چاپ و همه چی داره رو به راه  می شه.

کار یه ستاد پر خرج رو تک و تنها انجام دادم،كاش واسه سومي ش 

شرايط اينجوري نباشه.»

پدر را می بینم نه آنجا که در اتاقم،نشسته روي كاناپه.«وقتی یه

کاری رو شروع می کنی که هیچ ضرری برای افراد جامعه ت نداشته

 باشه این را مطمئن باش که همه چیز روخدا جور می کنه تا اون کار

 به سر انجام برسه.»

سر تکان می دهم و لبخند می زنم و اسامی بر گزیدگان و تقدیر

شده ها در ذهنم می چرخند.

-«بیا برویم نسرین.»

دانیال است در چند قدمی ام،مي گويم نه بلند توي دلم:«دست

از سرم  بر دار، نوشتم تو رو و هر گز و هر گز و هر گز به دست هرجايي

واسه چاپ نمي دم.از ذهنم برو،برو،برو...»

-«بيا برويم نسرين.»

سر گل و سارینا و هانا محاصره ام می کنند.

-«باید چکار کنم پدر؟باید چکار کنم که از دستشان خلاص شوم؟»

صدای خنده پدر،لبخند به لبهايم مي نشاند.«همين كاري كه مي

كني،نوشتن يه كار جديد و مطالعه.»

نگاه به کتاب در دستم می کنم.«نقد بی نقاب» نوشته دوست

عزیز همیشه دورم «طلانژاد حسن»با نگاهی به ده اثر داستانی از

نویسندگان ایرانی. زنگ پیامک گوشی ام به صدا در مي آيد.

مهشيد است. هيچ چيز براي انسان هراس آورتر از نبودن پاسخ

نيست«باختین»

دور و برم خلوت است.باید بروم و اینها را بفرستم اینجا.می ایستم

و آهسته رو به ضریح می روم و به گرد آن می چرخم ،مثل آن دختر

آن دختر گیلانی .«سلامتي...سلامتی...سلامتی...»

 

 

 

 


http://www.j-jang.blogfa.com/ و داستانك هايي مثل ماه

  _« نمي خوام معتاد باشم . آهاي نسرين ! نمي خوام معتاد باشم .»

موهايم را مي گيرم و روبان قرمز را مي بندم .

_« ترك اعتيادت مي دهد نسرين

صداي دانيال است . دستهايم را مشت مي كنم و مي گذرام روي ميز. از

توي آينه دو تا چشم به من مي گويد : «خوب كه سر گل را معتاد مي

 كني .تركش هم دهي ، مجوز مي گيرد يعني؟ دختر دانيال ، دختر

همچين خانواده اي ! به چاپ كه نمي رسد كتاب

از آينه رو بر مي گردانم . از جا بلند مي شوم . لباس مي پوشم ، دستم

به سوئي شِرتم كه مي رود ، چيزي در دلم فرو مي ريزد .« آخه واسه

چي ؟

مي شه توهين ؟ مي شه اهانت به اين نوع خانواده ها ؟

امّا اونا هم آدم ند. زندگي مي كنند ، يعني اسير اين مشكلات نيستند ؟

مگه توي مترو با زني از همين خانواده ها آشنا نشدي كه تنها فرزندش

 شده بود يه معتاد، يه فروشنده ي مواد مخدر و آبرو برايشان نگذاشته

بود ؟»

_ « نع ، بنويس نسرين ،من هم به اين نتيجه رسيدم كه معتاد كردن

سر گل چيز جذابي مي شود .»

دانيال است . لبخند مي زنم به او كه انگار ايستاده كنار در كه برويم .

كفشهايم را كه مي پوشم ، صداي پدر در جا ميخكوبم مي كند .

« كجا مي روي ؟»

كجا؟ نگاه به همه جاي خانه مي كنم كه از وجود پدرخالي ست . بو

 مي كشم . بوي سيگارش دلم را چنگ مي زند .

 _ « مي رم به جاهايي كه اين نتيجه را به دستم بدهد كه فرد و فعاليت

هاي يك فرد ، نويسنده و نويسنده جماعت پيش مسئولين فرهنگي هيچ

ارزشي ندارد .»

پدر سر تكان مي دهد . كه يعني برو . در را باز مي كنم . خورشيد چه

آفتاب  باراني كرده است . ياد دوست جديدم  دلم را چنگ زد . كسي كه

زندگي اش در موسيقي و تئاتر و داستان غرق است و ماه ، ماه كه

دوستش دارد .

همان قدر كه من او را ، كه برايش حرف بزنم و صدايم مثل يك  آوار هر

لحظه كه بخواهم بر سرش بريزد و بعد ، امواج كه همه چيز را تمام

مي كند ، احساس كنم كه كسي هست كه حرفهايم را مي فهمد ،

 خوب مي فهمد .

_« يعني آن آلبوم موسيقي زيبا را برايم مي فرستد دانيال ؟ »

_« معلوم نيست نسرين ، تو يكي ديگه بايد فهميده باشي كه در اين

دنيا ، تنهاتر از هر تك درختي هستي در يك بيابان خشك و خالي ...»

 


http://www.j-jang.blogfa.com/

 نور نارنجي را كه مي بينم Dispenser‌ را باز فشار مي دهم. ليوان كوچك

كوچک از Crush‌ به WATER‌مي پرد. ظرفم كه پر از آب مي شود،‌انگار صداي

جيغ هانا و سرگل را مي شنوم و هانا را مي بينم كه خيس از آب محكم به

پاهايم مي چسبد.

روي صندلي مي نشينم و روبرويم دانيال مي نشيند،« خوب بوديم ،‌درست

 و كامل،‌چرا پاره مان كردي نسرين؟ يه اديت كافي نبود؟‌»

و طوري به من زل مي زد كه انگار بزرگترين مجرم عالم هستم.

- «وحشي شده ست. به ما چه دلهره  درس و كارهاي جشنواره سرش

ريخته،‌به جاي ما افتادست. اين همه بلا سر مردم غزه مي ياد ،‌يه داستان

 نوشته در موردشان ؟»

سر گل است . سرم پر از جيغ مي شود . كودكان غزه را هانا مي بينم،‌هانا.

نگاهم كشيده مي شود به مادر.

-« تلفنه، يه خبرنگار،‌چرا با تو كار داره؟ »

رنگ از رويم مي پرد . گوشي روي Silent بوده است؟ نبايدبفهمد. از جا مي

پرم رنگم پريده است حتما. « چرا خبرنگار؟چرا؟ چرا تلفن منزل؟»

پدر را مي بينم كه مي آيد ،‌مي ايستد و لحنش او را بر جاي مي نشاند.

-« نه اينكه نسرين ارتباطش زياده،‌از او مي خواهند در مورد كسي ،‌چيزي

بپرسد. »

همين را با صداي بلند مي گويم. بند دلم پاره مي شود و آهسته آهسته

نگاهم را مي كشم به او  كه با صورت برافروخته تكيه مي دهد به كابينت و

 من مي رم عقب ‌،عقب تر و بلند اعتراف مي كنم .« خب دوباره فراخوان

جشنواره زده م  ديگه. »

شلاق نگاهش را تاب نمي آورم و آرام فرار مي كنم و خودم را در اتاق حبس

 می کنم،مثل کلمه هایی که مدت هاست حبس کرده ام برای بازنویسی

چند فصل آخر دانیال.قلم رابر می دارم و می افتم به جان کاغذها.

سرگل جیغ می کشد. هانا چمباتمه می زند.سارینا بهت زده به آن دو خیره

 می شود و دانیال به میزم تکیه می دهد. «امتحان هفته ی آینده ت پس

چی ؟»

دلم هری می ریزد پایین . نگاهم به جزوه می افتدکه زیر کتاب جامپالاهیری

 انگار له می شود . مترجم بیماریها.

قلم روی کاغذ همپای موسیقی خوابهای طلائی می رود جلو و جلوتر.

راحت ، راحتِ راحت . سرگل با چشم های سبز و پر از کینه پتکم می زند.

 « کسی قدر تو رو می دونه حالا؟ »

بلند می گویم: «نع. فحش می شنوم، تهمت ، دروغ بهم می بندند.»

 پتک ش محکم تر می شود. « حالا داستان می رسد ؟»

تلنگر می زنم به روی کاغذ.

-« بله، اما بلند ند، بلندتر از آن حدی که می خوام ، از خارج هم داستان می

 آد. بسووووز.»

و خنده ام را می ریزم روی کاغذ. در فصل بیستم که زودِ زود تمام می شود.

نگاهم به عکس پدر خیره می ماند. « چه فصل شادی شد پدر

 


بوی سیگار پدر

ttp://j-jang.blogfa.com/post-43.aspx

- « بیائید توافقنامه را بنویسیم .»

سرهنگ محمدی لبخند زد. « به من اعتماد نداری؟»

دانیال و هانا و سارینا و سرگل تلنگر زدند به ذهنم : «نع!....»

گفتم:« چرا ، دارم .اما اینجوری که بهتره ، می خوام بگذارم توی وبلاگ

جشنواره ، قشنگه.»

و سرهنگ نوشت در نامه ای که حمایت هدایا و کتاب جشنواره را بنیاد

 حفظ  آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان اصفهان به عهده دارد.

پس از آن همه دویدنهای بعد از اتمام جشنواره ، این شهر و آن شهر

گشتن  و آره گفتن در حد دبیری جشنواره و مال خود کردن و نه گفتن

من ،انگار در بهشت را به رویم باز کرده باشند. به سمیه نگاه کردم .

وقتی پای کاغذ را امضاء کردیم و آمدیم بیرون به نظرم رسید که نگاه

خدا چقدر زیباست و  حس کردن اینکه همراه با توست چه شکوهمند!

شاد بودم، شاد و سرخوش  ،درست مثل لحظه ای که در کافی نت

ایمیل م را که  باز کردم و تبریک برگزیده شدن جایزه ادبی ایران را که

دیدم و قرار داد عجیب چاپ آثار را ، آنقد از شادی مشت کوبیدم به

بازوی طلبه ی جوان  و مسئول سرور که با صدای پدر به خود آمدم .

« قدر وحشی شده ای دختر

و حتی یک ذره هم خجالت نکشیدم . حالا، شادی شروع این کار بزرگ

 را زیر آسمان اصفهان ، روبه روی ساختمان بنیاد حفظ آثار با که

قسمت می کردم ! با سمیه ی خونسرد !؟

- « سمیه تو هم حسودیت شد. مث همه ی اونایی که منو می

 شناختند و با دعوت نامه و sms به جشنواره م نیامدند.»

سمیه با دستهایی به هم گره زده لحظه ای ایستاد. « ا نسرین !

اعصابم خرد شد ! به خدا که این جوری نیستم . تو افتخاری واسه

من .»

-« این جشنواره نباید به نوشتن ت ، درسهایت ،زندگی ت لطمه بزند 

نسرین

صدای قیطاس بود ،این بار نه از گوشی تلفن که از جایی دور،از آسمان

 ، از قعر گور، دست ها را مشت کردم در جیب هایم ، مردگان انگار

محاصره ام می کنند. کجایی شاعر؟

- « توی اتوبوس هم دست از سرم برنداشتی ، چرا قسمت من

بدبخت را هی پاره می کنی ؟ »

صدای سر گل است.

-  « آنجا که مرا نشاندی کنار رشادها، خط نزنی نسرین ! »

صدای دانیال است .

همپای سمیه قدم می زنم و می رویم وبوی سیگار پدر پر می شود

در مشامم . بویی که رهایم نمی کند تا می رسم به کاشان ، شب ،

ساعت 11 و نگاهم می خورد به پرچم های سیاه و سرخ که در میان

 شاخه های درختان می رقصند .

- « یه روز برای ما می نویسی ؟»

سرم گیج می خورد. صدای حضرت عباس است انگار . سرتکان می

دهم که یعنی آره  مهربانِ دلاور.

 


پس باد همه چيز را با خود نخواهد برد

 ستيز من تنها با تاريكي ست  وبراي ستيز و نبرد با تاريكي ، شمشير

روي تاريكي نمي كشم .چراغ مي افروزم .

روبروي آينه نشسته بودم و اين جمله زرتشت را با صداي بلند مي

خواندم كه در باز شد و صداي مادر آمد : "چته تو ؟ "

خيلي خيلي به خود فشارآوردم كه در حالي كه جورابم را مي

پوشيدم ،گفتم :" مامان !من شكل  آدم بد هام ؟"

زير چشمي نگاهش كردم كه تكيه به در صورتش انگار منفجر مي

شد .

سرگل داد كشيد :"تو يه احمقي،يه احمق به تمام معنا كه نه تنها

من رو  تو رمانت  خراب كردي،خودت را هم داري خراب مي كني ."

خواستم با مشت بكوبم توي دهان سرگل كه از ذهنم فرار كرد .آرام

گفتم :"

ديشب  رويم نرخ گذاشتند .البته بار اول كه نبود !ديشب گفتند 30

هزار تومان ... بدبخت خيلي خلافكار فقيري بود ..."

جواراب هايم را ديگر پوشيده بودم و چاره اي نداشتم جز اينكه

سربلند كنم .

كميسر مامان م اخم هايش كاملا باز شده بود و سيب را به دستم

داد ."

بابا ت مي گفت دكترشريعتي گفته  هر وقت ديدي توي پياده روهاي

شهرت  دختر ها و زن هاي ميني ژوب پوش  و عريان تعدادشان زياد

 شده و جوان هاي بيكاره و هرزه  ول مي چرخند و دنبال دختر ها و

زن ها راه مي افتند ، بدان كه فرهنگ كشورت در حال فرو

ريختنه .ياپياده روي نكن و يا بدترين شم  بشنو ."

كوله و كلاسور را كه بر داشتم ، گفتم:" به خاطر يه مشت كثافت

هرزه ، با دوستم نرم ساندويج همبرگر بخورم ،نرم كتاب فروشي

،نرم كافي نت راه نريم و اون  واس م شعر بخوونه و من داستان ؟

لطفا خانه را بفروشيد و جاي ديگه اي بخريد . اينحا مركز شهر

وسوسه كننده ييه !"

ديگر صداي مادر  را نشنيدم . بر گشتم و به ميزم نگاه كردم ودلم

تنگ شد براي دست نوشته هايم كه در اين دو روزي كه نيستم چند

بار ورق نخواهم زد  و شخصيت ها شان را عصبي ،رنجور وشاد

نخواهم كرد .

-"اين هفته نرفتي كارگاه اين بهار لوي مهربان ؟

                                  

 صداي دانيال است .دلم فرو مي ريزد. نرسيدم .

هيچ كس نمي داند كه اين مرد ،اين بهار لو اين استاد و نويسنده

عزيز چقدر بزرگ و پر سخاوت  در كارگاهش در خانه هنرمندان

،داستان مي خواند و به داستان ها گوش مي كند و نقد مي كند .

هرگز مثل خيلي ها اين سوال نپخته را از من نپرسيده است كه چرا

 در مورد جنگ مي نويسي ؟ او معتقد است كه جنگ هم يك ژانر

است با  بستري  از سوژه هاي ناب ، بايد فقط وفقط به پرداخت

موضوعات داستاني دقت كرد، به زبان .

-"وقتي برگردم ،تلفني اون داستان جديد ي رو كه تازه نوشتم 

برايشان مي خوانم ."

-"آژانس اومد نمي ري ؟"

از در بيرون مي روم كه ياد ريچارد براتيگان قلبم را مي

فشرد .كتابش را با ذوق "ايمان" به من داده تا بخوانم  با كلي

 سفارش .

-"برايم بر مي گرداني نسرين ؟"

اسم ش هست :"پس باد همه چيز را با خود نخواهد برد ."

شيفته ي لحن داستاني ش هستم  . آن را كه يك امانت است پنهان

 مي كنم در پتهاني ترين جاي اتاق م .زير بالش تخت .و دلم تنگ شد

 يكباره براي  آن زن و شو هر ماهي گير  و پسر بچه دوازده ساله ي

كه براي خودش منبع درامدي به هم زده بود ازفروش بطري هاي

آبجو يه پيرمرد 

 


... ازش فاصله بگیر
- « آهای ! زحمت بکش و کاردی رابردار و قلع و قمع م کن ، اینجوری نه !
سر بلند می کنم و نگاهم به سرگل می افتد در پاراگراف دوم با صورتی سرخ سرخ.
- « لازمه ، مث سنگی ! آخه سنگم ترک بر می داره.» 
جیغ می کشد و انگار هلم می دهد و پرتم می کند روی دوصفحه بعد، دانیال ایستاده در فرودگاه کنار هانا.
- « این دیگه کیه؟ نگار نیا که نداشتیم.»
قلم را می اندازم گوشه ای و به فنجان آبی خیره می شوم و کیک نیم خوره ام .
- « لازمه .... باید بهتون اضافه بشه دانیال، قشنگه !»
لبخندش را می بینم، نشستن اش را روبه رویم و دستهایش که در هم گره می خورد.
- « تو عوض شدی نسرین! تقصیری نداری هم ! دنیا عوض شده، آدم ها عوض شده ند...»
از جا بلند می شوم و قدم می زنم . آیا آدم ها ؛آدم های 200، 500 سال پیش هم مثل همه و مثل این دانیال و مثل اغلب مردم دنیا، این جمله را در مواقع خستگی، ناامیدی، افسردگی و تنهایی به هم می گفتند .
سرگل می ایستد روبه رویم و می گوید:« از پس این یکی دیگه برنمی آیی و تو فقط زورت به آدم هایی مثل ما می رسه . مدام اذیتمون کنی و حالا ، حالا تغییر مان بدی ... اضافه مان کنی.... وحشی !  ...»
می نشینم روی زمین ، چهار زانو، مثل وقتهایی که سخت پریشانم.
- « آهای ! بس کن دیگه ! با کلنجار رفتن با ما به کجا می خوای برسی ..... یه کم .....انرژی واسه ناشر با مرام ذخیره کن ! »
پوزخندی می زنم ، سرگل، بی ادب و گستاخ ، بی احساس مثل یک سنگ شده است. بیرحم !
باید بسازم اش. انگار از قعر چاه صدای زنگ sms می آید.
گوشی ام کنار« عشق روی چاکرای دوم » لالایی می خواند. « نسرین جان سلام! روی بنیاد اینجا اصلا نمی شه حساب کرد. آقاهه می گفت :« اصلا جشنواره اینترنتی یعنی چه؟sooq sooq...
فریبا است . می دانستم این یکی هم می گوید نه. چون اصلا نمی دانند داستان یعنی چه!
- « چند شهر دیگر را بگرد، بعد ناامید ناامید که شدی برگرد اینجا ، مثل سال گذشته »
سرتکان می دهم و کتاب ناتاشا امیری را برمی دارم و ورق می زنم. چه زنها و دخترهای هوسران و بدبختی ساخته است .زنهایی که برای بودن واثبات هستی شان فقط و فقط بودن با مرد را لازم می دانند. هستی شان را می بازند . چند تا داستانش از ماه پیش تا حالا خیلی اشک از چشمانم گرفته است. داستان من به توان تو محشر است. خانم سراج عشق روی چاکری دوم را خیلی دوست دارم.
می روم کتاب عروس نیل از استادم ،استاد با سخاوتم ، بهارلوی گرامی را بر می دارم که sms جیغ می کشد.
- «امروز عصر ،ساعت 4 ،فرهنگسرا می بینمت.»
دکتر است . با او و خانم اش در اتوبوس آشنا شدم و چقدر برای نوشتنم ارزش قائل است .
- « زبان انگلیسی را باید تو ؛ تو آدم تحصیل کرده مثل بلبل حرف بزنی . خودم تو را در این زمینه می کشم بالا . مفت و مجانی . فقط باید خودت بخواهی . »
می خندم .
- « دوتا چیز برای آدمی که می نویسد فاجعه ست . نشناختن کامل دین ش و مسلط نبودن به زبانی جز زبان مادری »
می خندم و چیزی در دلم فرو می ریزد .
- « دوست نداری یه داستان انگلیسی دست اول را خودت ورق بزنی و خودت بخوانی ؟ مثلا این کتابی که می گفتی . آها ، همین کتاب نویسنده ی افغان ؛ عتیق رحیمی که گفتی . برنده ی چه جایزه ی جهانی شده است ؟»
می گویم و حیرت زده به او خیره می شوم که به همسرش می گوید شخصیت نسرین ارزش هر چیزی را دارد ...
 آدم های خوب ، آدم های خوب هنوز هم پیدا می شوند یعنی ؟ صدای پدر از داخل همین خانه به گوشم می رسد : « همه وقت ، همه جا ... »
صدای سرگل : آدم های خوب ؟ همه حقت را می گیرند .... همه ؛ خوب کجا بود ؟
صدای دانیال « فت و فراوون ؛ به اندازه ی آدم های بد . آدم های بد وپستی که تو روت می خندند و به قول فروغ توی دل طناب دارت رو می بندند . آدم هایی که بهشون نزدیک بشی می خواهند ازت هر استفاده ای کنند و پشت سرت پچ پچ می کنند ؛ ازش فاصله بگیر »
صدای قیطاس ، قیطاس ، قیطاس : «من همیشه به زنم می گم ، هر آدمی که بهت نزدیک می شه اول دنبال دلیلش بگرد ، با چشم و گوش باز و با حواس جمع باهاشون باش تا ببینی چی پیش می آد .»
صدای خودم : « تو هم چه حوصله ای داری قیطاس ! حالا واسه م یه شعر بخوون »
و می خواند سال گذشته چنین وقت هایی سرد . سرد ، سرد ، سرد .
ای زیبا ترین ترانه
در فصل تشییع مردن من
ای زیباترین ترنم
در بدرود زوزه های شغال و قارقار کلاغ
بیا که آمدنت را
با چشم های تندیس شده
در سرزمین خیال
به انتظار نشسته ام

 


- مثلاً داشتی بازنویسی ام می کردی آ... دیگه چیه؟

بغض فروخورده ام ترکید و دستهایم را مشت کردم و کوبیدم بر صفحات

کاغذ . سرگل ابروهایش گره خورد

و به دانیال گفت : «ولش کن بابا، دیوانه است ، مثل هانا

و خندید ، او هم مردن یک شاعر ، برایش بی خیالش بود یعنی ؟

مثل اکثر آنها که خبر رفتن اش را دادم ، حتی یک اوه هم نگفتند.

عکس را رو به رویم گذاشتم اینجوری :

صدایش تمام ذهنم را پر کرد:« برای جشنواره ات از خدا کمک بخواه نسرین !

من خدا  را در جیبم  می بینم گاهی که اتفاقی افتاده در سفر، پولی نداشتم

 ، اصلاً نگران نمی شدم ، چون خدا را در جیبهایم  می بینم .»

باورم نمی شود که دیگر صدایش را نخواهم شنید، لحن جنوبی اش را و آرام

حرف زدنش و آرام شعر خواندنش را .

عبدالرحمان قیطاس را  هرگز از نزدیک ندیده بودم ، اما صدای گرمش را از

سال گذشته همچین وقت هایی تا اوایل تابستان هر روز شنیده بودم . اولین

بار با خواندن شعری از قیصر و آخرین بار با یک دعوای مفصل.

- « زود رنج ، طلبکار، خودخواه و عجول شده ای ! فقط یکبار حرفی به خاطر حفظ

پرستیژت زدم و اینهمه سروصدا به پا می کنی ! گوشم کرشد.»

-« بیچاره خانمت ، خانمت که شما رو تحمل می کند برای یک عمر ....»

و صدای خنده اش ، خنده اش ، خنده اش.....

- «خانم من گله، دانشگاه او را به من داد ، ما علمی زندگی می کنیم و

حسی . عقل و حس نسرین ! »

آرام نشدم و داد کشیدم :« دیگر به من زنگ نزن!»

-« چشم، اما می خواهم مشهورت کنم، عکست را بفرست برای تمبر»

گوشی را انداختم روی تخت و بروشور سفید و سیاه را که برایم فرستاده بود

 تا یک جلد از آثار منتشر شده ام را با یک قطعه عکس و فرم تکمیل شود

برایش بفرستم تا در چاپ روزنمای فرهنگ و هنر از من هم  استفاده کند

پاره 
کردم.

-   « جانمی جان! عکس من هم  می رود رو تمبر؟! نمرده مشهورمان می

کنید قیطاس »

-  « موسسه فرهنگی هنری توتم کویره دیگه »

و دیگر گهگاه SMS هایش بود و بی اعتنایی های من و کامنت های خصوصی

 اش و ناگهان دلتنگی ام در چند روز پیش و ساعت 5/7 صبح زدن SMS برایش

 « آی بی وفایم شاعر، آی بی وفایید شاعر»

و ظهر رفتم به وبلاگ عطایی و دیدن خبر پروازش .

عبدالرحمان قیطاس، تو بهترین دوست من ، بهترین یاری گر رفتارم

بودی .چقدر خوب  مرا می شناختی .

بیا باهم بخوانیم این شعر از کتابت را:

قفس پرواز مرا

درمرده شور دزدیده شستند

دستهایم را

این ملبس ترین اندام به نداشتن ها

و قلبم را

این مخزونکده جروح شکستن ها و بریدن ها

در غرقاب کافور از تنم جدا ساختند

مرا به دور از نرگس های منتظر، کفن پیچ کردند

آنگاه برخورشیدم عیان ساختند

که بر دوش سروهای مضطرب

چون موج می گذشتم

 

 


 
مرگ است برای یک نویسنده اگر روانکاوی خود را به فراموشی بسپارد و شبانگاهانش , از خود

شرم نکند

من نسرین ام

نام خانوادگی ام ارتجایی

دانش آموخته مدیریت برنامه ریزی

با جسارت تموم خودم رو یه داستان نویس می دونم .از بچگی نوشته ام , چاپ کرده ام و الانم

صاحب چهار مجموعه داستان نفرت انگیزم به نامهای قصری از حریر سرخ ،

آواز شکیبایی ،کاش آخرین ستاره می شدم ، زیر درخت اقاقی

هیچ نویسنده ای کارای اولیه اش رو خوب نمی دونه, منم همینطور . یه مجموعه داستان زیبا

دارم به نام شماره نمی دی ؟ خیلی دوستش دارم یه رمان ام دارم به نام صدرا این یکی دیگه

محشره!!!

یه مجموعه خاطرات گرد آوری شده هم دارم به نام یادداشتهای طلایی و

کارنامه رنگی منتخب آثار نخستین جشنواره اینترنتی داستان کوتاه کوتاه دفاع مقدس و

بدون عنوان منتخب آثار دومين جشنواره اينترنتي داستان كو تاه كوتاه دفاع مقدس

آخه من با يه طرح و فكر يه هويي توي يه شب بهاري خودم ،خودم رو صاحب جشنواره كردم

حالا تنها متولي فردي يه جشنواره جنگي ام. اين در حاليه كه هرگز جنگ رو نديدم.

راستی من یه جنگی نویسم.

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386

پیوندها
..:: دومین جشنواره اینترنتی داستان کوتاه دفاع مقدس::..
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
ميهن مهر دانلود
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
فروشگاه اینترنتی
:: طراح قالب::

 
 

Free! Download Center