تبليغاتX
عرق ریزی روح
عرق ریزی روح
مدرسه وب ، ماکرومديا قالب هاي وبلاگ آماده دايرکتوري وبلاگ هاي ايرانيان پرشين وبلاگ

-    بايد در مقابل ما احساس شرمندگي كني.....

گردن كشيدم و به كاغذ ها خيره شدم. مشتهاي دانيال، سرگل و هانا، سارينا، ايليا و كاك نبيل انگار كه كوبيده شد روي سرم. از جا بلند شدم، داد كشيدم نه بلند كه توي دلم : پاره تان مي كنم! ريز ريز، شما مي ميريد، مي ميريد، مي ميريد...

انگار دانيال را ديدم كه بغض كرد و صداي سارينا، سرگل و هانا بند دلم را پاره كرد: نع... تو مارو حق نداري بيندازي دور! ما زنده ايم نسرين!

نگاهم چرخيد و رسيد به عكس پدر.

-    باور كن مثل يه سوژه ي داستاني آمد به ذهنم طرح جشنواره. بايد اجرا مي شد. امشب آمد به ذهنم و فرداش راه افتادم.

     چشمانش را پر از وحشت و اعتراض و رضايت ديدم، مثل وقتهايي كه دير مي        رسيدم خانه.

    و در آغوش اش فرو مي رفتم، مثل وقتهايي كه دير مي رسيدم خانه.

    صدايش پيچيد در گوشم: چقدر دلم مي خواست زير نظر هيچ كس و فقط با كمك        ديگران صاحب جشنواره اي شوي.

 دانيال را ديدم كه روي كاغذ ها نشست، چمباتمه. نيشخند زد: آقا بابايي ! دخترت شده گداي فرهنگي. اينجا و آنجا سرك مي كشه تا پول جمع كنه.

  چشم غره ي پدر را ديدم .

- خنده دار نيس‌، اينها كه اينقدر سنگ ما را به سينه مي زنند، به جشنواره ي دخترت ذره ذره كمك كنند؟ آخه نا سلامتي يه چيز مقدسيه !

از جا بلند شدم و كاغذ ها را روي هم گذاشتم و پوشه را باز كردم. گفتم: قطره قطره جمع گردد...

 صداي سارينا را شنيدم : بيا برويم داخل پوشه دانيال، تا بعد از جشنواره نوشته   شويم.

دلم لرزيد و سر تكان دادم كه آره. از درون پوشه صداي دانيال بلند بود. به پرينتهاي داستان نگاه كردم. تعداد حذفي ها چقدر زياد! يا 6 ، 7 صفخه اي است يا آنقدر ضعيف كه حتي نويسنده ي صاحب نامش را كه براي اولين بار تجربه ي جنگي نويسي را ميكند زير سؤال مي برد و يا شبه خاطره ست و خاطره.

-   رسيدن اين همه داستان براي جشنواره ي يك اثره جاي خوشحالي ست !

پدر بود كه از ميان قاب عكس اين را گفت. لبخند زدم كه زنگ گوشي ام بلند شد، غزاله بود.

-   پاشو برويم سهمت رو بگير از بودجه ي فرهنگي. دير شدها !

 

به ساعت نگاه كردم و از جا بلند شدم. بايد مي رفتيم شوراي شهر كه رفتيم و با دست پر برگشتيم و حالا نشسته ام اينجا جلو اين كامپيوتر و به ياد غزاله مي نويسم كه مجيد لعنتي شهريور مي كشاندش به فرانسه. مجيد اخماتو باز كن... مي خندي؟

 

 


- «داستان باران م من.»

پاهايم را در جوي مي گذارم و به آب زلال خيره مي شوم.

- «كاش مي شد آنها را در مجموعه اي چاپ كني!»

شانه بالا مي اندازم و نگاهم به غزاله مي افتد و كاج چندين سالة پشت سرش و انگشتهايش كه روي فوارة آب مي ماند.

- «بايد جاي من باشي كه درك كني كه چه احساس زيبايي داري نسبت به آنها كه داستان‌شان را مي فرستند برايت!.»

غزاله مي خندد. من هم. و حس مي كنم از جايي از پشتِ اين باغ، باغ فين، آهنگ طبلها را مي شنوم و در روبرويم به جاي غزاله، زني با برقَع سياه را مي بينم كه يك گرده نان كه رويش خرما و ماهي برشته گذاشته، مي دهد دستم.

-«ئو؟ جليله س .... دختر عبدو، توي جنگ خل شد، ئي جا پره از ئي دخترا....»

خودم را ديدم كه نشستم كنار جليله كه ريسه رفت و رفت و رفت و منِ دبيرستاني تازه سوسنگرد ديده وحشت كردم و انگار نه انگار كه براي چه رفته ام جنوب.

پاهايم يخ مي كند. تنم مور مور مي شود. دانيال را مي بينم كه با لباس پاره پاره زير فواره‌ها مي ايستد.

- «متشكرم كه اين فصل‌م رو نوشتي».

به آب خيره مي شوم و پا به پاي صداي كاك حَمَه بلند مي خوانم.

- «كردها مي گويند از پل نامردان رد نشو. بگذار آب ترا ببرد. زير ساية روباه نخواب، بگذار شير ترا ببرد.»

غزاله پاكت چيپس را باز مي كند.

- «خب بخوريم بريم فرمانداري. ببينيم جوابِ نامه اسكان ميهمانان را چه داده اند؟»

سر تكان مي دهم. چه مسئوليت شيريني! جوي را رود مي بينم و زه اوروكو را كه از فصل 3 كتاب بيرون پريد و قايق را به پارويي بست، بيرون آمد و شن بسيار نرم را زير پا صاف كرد. خش .... خش .... خش....

كفشها را با عجله مي پوشم و از جا بلند مي شويم. را ه مي افتيم. گوشم پر از صداي آب مي شود و نگاهم ميان حوضچه هاي آبي و جوي و درختهاي سرو و كاج و حمام قتل اميركبير مي چرخد. خودم را مي بينم رودروي فرماندار.

- من جشنواره اي دارم با اين نام- مرا سرهنگ محمدي معرفي كرده اند....

فرماندار نيم نگاهي هم نمي كند نامه ام را مي دهد دست معاونش و معاونش به ديگري و ديگري را حالا مي رويم پيش اش ...

زني از جاي دور از كتاب دوست داشتني ام در كشو ميز اتاقم انگار مي خواند:

ماه چهار محله دارد

چهار محله غم زده

بي اميد و بي ترحم

ساكنانش سرما و اندوه

 


می روم . می روم تا چند لحظه دیگر زیر آفتاب قدم بزنم . با دلی شاد ، شاد از اینکه کلید این جشنواره را زدم . آهای درختها ، زه اوروکو ، آدما ، سردم نکنید .



«نخستین جشنواره اینترنتی داستان کوتاه دفاع مقدس »

 

شرایط ارسال آثار:

- داستانها نباید بیش از یک صفحه باشد .

- هر نفرتنها می تواند یک اثر منتشر نشده خود را ارسال نماید.

- اثر ارسالی نباید در جشنواره های دیگر حائر رتبه شده باشد.

 

نحوه داوری :

 ابتدا داستانها توسط دبیر جشنواره (نسرین ارتجایی) گزینش و انتخاب می شوند و بعد به ترتیب ارسال در

www.j-jang.blogfa.com

به نمایش گذاشته می شود .تا در معرض داوری بعضی از بازدید کنندگان اینترنتی قرار گیرد .

 

مهلت ارسال آثار :

تا 1 تیر ماه 1387

 

اعلام نتایج :

هفته دفاع مقدس 1387

 

نحوه ارسال آثار:

داستان باید در فایل word با قلم Tahoma  اندازه 12 تهیه و در صفحه دوم  مشخصات کامل نویسنده به همراه شماره تماس و آدرس پستی و email شخصی قید شده و به ایمیل

dastanjang@gmail.com

ارسال گردد .

 

حمایت:

بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس استان اصفهان

 


- « دلم می خواهد روی رودی باشم ، سوار بر قایقی ، در حالی که باد بهاری از روی رود می گذرد.»

با این فکر نوشتن را کنار گذاشته ام ، کنار پنجره نشسته ام و حس می کنم که روی ساحلم ، یک رود و یک قایق خیالی را هم در ذهنم ساخته ام باد و پارو و از صبح تا به حال  گهگاه می روم در رود و گشت می زنم ، تا شبحی را می بینم که به من نزدیک و نزدیکتر می شود و صدایش :« مرا بنویس نسرین ! »

دانیال است . چشم هایم را می بندم و در میان قایق می ایستم :« احمقانه ست که خلاقیتم را قربانی شتاب کنم .»

از جا بلند می شوم و باز احساس می کنم در ساحل رود ایستاده ام و باد ملایمی به صورتم می خورد . برمی گردم . زه اورکو از میان صفحات کتاب سرک می کشد و می گوید : « دارد بهاران کهنه می شود . »

سر تکان می دهم و صدای زندگی را می شنوم که ترانه بهاران را می خواند.

دست از پنجره بیرون می آورم که شاید به شاخه های درخت برسد . درختی که پر از برگهای سبز سبز است .

- « چه می بینی ؟ درخت ، درخت است و درخت ها حرف نمی زنند .»

این از ذهنم می گذرد که شیرین کنارم می ایستد و می گوید که : « هیچ می دانی اگر این درخت را بزنند با تبر ، شیره گیاهی بیشتر درخت های آن سوی شهر از شدت غم قطع می شود ؟ »

و بعد شانه بالا می اندازد .« البته به طور کامل اثبات نشده است ، سر کلاس ،دکتر وفایی می گفت .»

نگاهم به دست نوشته هایم می خورد که فردا باید تحویل دهم و جزوات درسی ام که فکر قشنگ و وحشتناک طرح فستیوال داستان جنگ لبخند روی چهره ام می نشاند . فستیوالی که نه داور آشنا انتخاب کنم ، نه به دوست و اطرافیانم نظر داشته باشم و کَنه ی ادبی اضافه کنم .

این را انگار بلند فکر می کنم که شیرین می گوید :« کنه ، زشت ترین آفت درخته ! پاهاش یه شکلی داره عجیب زشت ! »

 امروز چقدر هوا خنک شده است ، پس از این گرمای وحشتناک چند روزه .

دلم می خواهد روی دریا باشم و با زه اروکو ترانه ی قدیمی را بخوانم :

روزیینا ، قایق من

برای دریا نوردی می رویم

به دریاچه ای دوست می اندیشم

که در آن ماهی می گرفتیم .

 


tarane baharan ru mishnavin? 1000 gol bahari taghdim shuma

         hamrahanam

 

 

 


خانه کوچکم را می سازم

بسیار زیبا و بس دلربا

با یک پیشنهاد دست از پرداختن به دانیال برداشته ام و با نگاهی گرم کار ساختن داستانهای یک صفحه ای را پیش گرفته ام .

- «داستانکهات را خوانده ام . قبول می کنی تا پایان اسفند کار نگارش یک کتاب 80 یا 100 صفحه ای قطع پالتوئی را ؟»

بی توجه به وضع ام تصمیم گرفتم دانی را موقتاً در ذهنم دربدر کنم و این کار را بپذیرم . با قلدری گفتم : «چرا که نه آقای محمدی !... »

و اولین را همان روز نوشتم . زیبا شد و دوست داشتنی . داستان از طریق sms روایت می شود . دومین اش فردا ، یک روایت خشک با یک ساختار زشت که بلافاصله پاره شد . داشتم با خودم کلنجار می رفتم که صبح زود ساعت 8 یا 9 زنگ تلفن ام به صدا در آمد . مرد مهربان عالم ادبیات بود و ترجمه ، جناب امرائی : «چه خبر ؟ کار جدید ؟ »

نالیدم از وضعی که برای خودم پیش آورده ام . گفت : «بنشین و راحت بنویس . با این اوضاعی که پول توی جیبشان می گذارند و می آیند دنبال ناشر برای چاپ کتابشان ، حالا یکی آمده و دختری مثل تو را انتخاب کرده برای این کار.»

یک عالم نیرو گرفتم از آن شخصیت محجوب ، گرانقدر و متواضع و یکی دیگر نوشتم . این یکی جالب تر از اولی شد ، فهمیدم برای چندمین بار که چقدر نیاز به تشویق داشته ام و به آن فکر هم نمی کردم . مهلتم هم اضافه شد . از آن پس ، قلبم آرام گرفت و بی توجه به دست و پا زدنهای هر ساعته شخصیت جسور رمانم ، دانیال ، در سکوت شبانه و هیاهوی روزانه می نویسم ، پاره می کنم ، خودم را محکوم می کنم و سرزنش . هم در اوج لذت و شگفت زدگی از پیشرفت کار ، همپای موسیقی Walt ، حس می کنم ، در میان آبها ، بروی قایقی نشسته ام و صدایی آشنا را ، از آن سو ، از ساحل ، از پرنده ای که میان شاخه های نی نینیا آشیانه می سازد ، می شنوم :

خانه کوچکم را می سازم

بسیار زیبا و بس دلربا

تا عشقم را در آن جای دهم

و جلو آن باغچه ای

از سوسنها و یاسمن ها

که عشقم عطرشان را استشمام کند...

 


تو باید بمیری ! ... »

اخم دانیال را دیدم و بعد گوشم پر شد از صدایش : «اما حالا که نه ... »

به انگشتهایم نگاه کردم . آنها مثل انگشت کوچک قصه ژوائو و ماریا بالاخره تصمیم خود را گرفته بودند . از ذهنم گذشت : «اوه دانی ! می دانم ، می دانم که حالا نه . فقط این فصل ات باید بمیرد . اما گاهی دلم برایت می سوزد که تو ، تویی که روی کاغذ های من نقش ات را بازی می کنی ، هم باید بمیری .مثل همه انسانها که به محض تولد ذره ذره شروع به مردن می کنند ، در هم می شکنند ، ناپدید می شوند و آرام می گیرند . با این تفاوت که خدای تو منم ... »

از جا بلند شدم . یأس کنترل نشدنی بیشتر شد ، انگار که دستهایم هزار انگشت داشتند ، پاره اش کردم . ریز ریز ، انداختم اش توی سطل زباله ، بعد هم نشستم و زل زدم به سطل .صدای غرغر دانیال آزارم داد .اتاق را پر کردم از خوابهای طلایی . کتاب همیشه همراهم را برداشتم . زنی از میان صفحاتش می خواند :

ماه چهار محله دارد

چهار محله غم زده

بی امید و بی ترحم

ساکنانش سرما و اندوه

 چه بیرحمانه بود این کارم ! اما چه می شد کرد ؟ این فصل اش شده بود مثل خیار های سبزی که این روزها در بعضی از میوه فروشی ها فراوان است ، یخی !

چه می شود این کتابم بشود یک اثر زیبا و در خور توجه ، درست مثل کار زیبای سر ولنتاین مقدس که همراه با ماریوس عزم خود را جزم کردند و مقابل پادشاه جنگجویشان کلادسیوس که کمبود سرباز در جبهه را ناشی از سستی مردها در ترک عشق می دانست و تمام نامزدی ها و ازدواج ها را ملغی اعلام کرد ، ایستاد ، زوجهای جوان را به طور سری به عقد هم در آورد .

طفلی ولنتاین که او هم مرد ، اما چه نوع مرگی ؟

مرگ زیبا ، به زیبایی مرگ دانیال ، این شخصیت دوست داشتنی داستان من . حتماً بسیار شاد بوده وقتی برایش زوجهای جوان گل و نامه های محبت آمیز خود را از بالای دیوار زندان پرتاب می کردند . روزی که کشته شد، درگیر چه عطوفتی بوده که برای تشکر از دختر زندانبان نوشت :

«Love From your Valentine  »

 

 


به آنجا وارد شدم . از سکوت و نگاه کارگرها و گورکن ها فرار کردم تا به او رسیدم . نشسته بود روی خانه اش .که انگار پشت بام اش بود . گفتم: " سلام بابا . "

آغوشش را باز کرد مثل وقت هایی که دیر می رسیدم خانه . گفتم : "دانیال را از اسارت خلاص کردم ."

خندید و مرا بوسید مثل وقت هایی که دیر می رسیدم خانه . گفتم :" بخوونم ؟ "

سر تکان داد و در لابه لای حلقه های دود سیگارش خواندم و خواندم و وقتی تمام شد ، سر بلند کردم و گفتم : " خوب شده ؟ "

لبخند زد .  انگار که صدایش را شنیدم . " معلومه ! بعدها هم بهتر هم میشه !، وقتی که زمان خورد ، حتی یک هفته بعدش که برگردی سراغش ... "

همان حرف همیشگی . نشستم روی قبر . انگار که حالا همین یک سال پیش است در خانه ی ابدی پدر را باز دیدم و کوچک .

- " چه قبر تمیزی ! "

این را شیرین گفت که هق هق اش بند دلم را پاره کرد . پدر را که مثل یک شکلات سفید گذاشتند در آن، دنیا دور سرم چرخید و وقتی صدای مردی را شنیدم که می گفت : " افهم ...... افهم ...... "

آرام شدم ، انگار که صاحب خانه ای شده است و باید می رفت . آرامشی که از فردایش به طوفانی عجیب تبدیل شد .

بابا گفت : " نسرین ! برو ! نمی بینی کارگر ها رو ؟! "

از جا بلند شدم . گفتم : " کاری نداری بابا ؟ "

یادم افتاد به آن شب که شیرین از کلاس اش زده و یک باره برگشته بود شهر مان و با پارتی ماندنمان در بیمارستان . ساعت هشت بود که گفت : " دیر می شه ! برین .... "

دلمان نمی آمد . اما گفتیم : " کاری نداری بابا ؟ "

گفت : " یه سیگار . "

گفتیم : " نه یه مدت دیگه هم صبر کنید ... "

قهر نکرد این بار . گفت : " یه کمپوت آناناس ! بیسکویت هم باشه ! "

آخرین خواهش ! شیرین ایستاد توی راهرو و من آمدم پائین . خریدم و آمدم بالا .

به پرستارش گفت : " درش را باز کن . "

پاهامان میخ شده بود به زمین و نگاهش میخ شده بود به صورت هایمان . گفت : " کاش مامانتان هم می آمد . "

گفتیم : " فردا . "

و فردا ساعت یازده ظهر رفت بعد از یک ماه تصادف و بستری شدن در بیمارستان و دو روز بعد ساعت یازده ظهر ماند برای همیشه در زیارتگاهی که حالا از آنجا می آیم .

 

باران من هنوز

باران می شوم

و بیدی مجنون می گرید بر گور تو

 


آن چه آغاز می نامیم

غالباً پایان است

برای رسیدن به پایان

باید که بی آغازیم

پایان ، سرآغاز ماست

تی .اس.الیوت

فصلی دیگر ، آغاز فصلی دیگر چه سخت و دشوار شده است این بار . دانی را باید از اردوگاه خلاص کنم ، او را به تماشای ستارگان بنشانم ، بعد از چند سال اسارت برای اولین بار . اما مانده ام که چطور با این فصل رفتار کنم تا به چشم خواننده ، تازه و بدیع بیاید .

قلم را دور می اندازم و sms طلا را می خوانم . "كتابی عالی می خوانم . خط افق از آنتونیو تابوکی ، خواستی برات پست می کنم . "

طلای مهربان من sms تو را که خواندم رفتم به سمت کتاب همیشه همراهم "روزیینا ، قایق من "

ژوزه مائورو دِ واسکونسلوس ، سالهاست که با این کتابش ، فقط همین یک کتابش چنان مرا به خود جذب کرده است که هرگاه در عالم نوشتن چیزی کم می آورم پناه می برم به آن . ترانه ماریا آنتونیا فصل زیبایی از این کتابِ موفق اما گمنامِ گمنام است .

ماه چهار محله دارد

چهار محله غم زده

بی امید و بی ترحم

ساکنانش سرما و اندوه ....

زه اوروکو ، شخصیت دوست داشتنی این کتاب انگار تلنگری می زند به ذهنم :"از نظر گاه اول شخص جمع بنویس این فصل را . اما باید یادت باشد که فصل بسیار مشکلی می شود . باید توجه کنی به تمام وقایع درونی ، بیرونی ،ذهنی و عینی ... "

بعد او را می بینم که شروع به خواندن ترانه ای قدیمی کرد ، همان طور که در فصل روزیینا ، عشق من .

روزیینا ، قایق من

برای دریا نوردی می رویم

به دریاچه ای دوست می اندیشم

که در آن ماهی می گرفتیم ...

زایش . آغاز فصل در مغزم می چرخد و بی آنکه بخواهم نگاهم روی دیوار بر جملۀ  قاب گرفتۀ میلان کوندرا می ماند :

"تنها سعی دارم خواننده را به سطح دیگری از دانستن برسانم آن گونه که بعد از خواندن ، روابط انسانی جهان پیرامون خود را به گونه ای دیگر ببیند . وظیفه داستان اعلام واقعیت نیست بلکه برانگیختن پرسش است ."

 


" اگر دو قرص نان داری یکی را به فقیر بده ، دیگری را بفروش و شاخه ای سنبل بخر و روحت را تغذیه کن ."

درست در لحظه ای که پاسخ مثبت هانا را به دکتر ، با یک شعر کردی می دادم ، این جمله مادر ترزا آمد در ذهنم و دیگر هم نتوانستم نوشتن را ادامه  دهم . نا خود آگاه مشتهایم کوبیده شد به میز ، فنجان نسکافه لرزید و نگاهم میان واژه ها ی جزوه فرآیند سرگردان مانده بود که غزاله آمد در خانه مان ، پر سر و صدا . "ببینم یه داستان در مورد حجاب داری ؟ از تلویزیون تبلیغش را دیده ام ، جشنواره ست ."

فهمیدم که این بار کاملاً دستش بسته است . این رقم داستان را در سی دی مجموعه چاپ نشده ام نیافته است که قاچاقی شرکتم  دهد در جشنواره ای و بعد بگوید : "خب تو جسارتش را نداری ... این دفعه آخره به خدا ... "

اما جسارتش را داشته و دارم ، همین شهریور امسال در حال وبگردی چشم ام خورد به سایتی که در آن در مورد نخستین جشنواره SMS Dastan خبر داده بود . آنقدر برایم جالب آمد که نشستم برای نخستین بار در عمر نوشتنم 8 داستان " یک سیگاری " نوشتم و فرستادم برای دبیر جشنواره . حالا هم برایم بسیار جالب است که نتیجه را ببینم . رشنوی عزیز بسیار سختی ها کشیده برای برپایی جشنواره اش که از اسم اش خلاقیت می بارد . باز هم غزاله گفت: "خوب می گم در مورد حجاب یه داستان بنویس دیگه ، بی جرأت ."

بی جرأت ؟ چه بهتر که نخواهی نویسنده پروازی باشی که یعنی مرگ خلاقیت .

خندیدم و یادم افتاد به جایزه ادبی یوسف که در مورد دفاع مقدس است و چندتا از دورو بری هایم که هر گاه داستانهام را خوانده ام برایشان ، روحم را ساییده اند ، چه با نگاه و چه زبان که چرا در مورد جنگ ؟ و اصلاً گوشهاشان کر می شود و نقدشان فقط نقد تند خوانی ام است و نه متن و اگر هم باشد نقض .

و حالا همان ها برای شرکت در این جشنواره آدمهای داستانشان شده مادر شهید و خود شهید و من اینجا می نویسم : "چه عجب برای جنگ !!! "

نگاهم افتاد به غزاله که داشت sms هایم را می خواند با صدای بلند ، جار زد :" یعنی چی !؟!

"الان ببینی مرده ها از کجا هیزم می یارن تو این کولاک ؟"

از ر .کاملی اخموست .

چه برفی ! چه یخبندانی ! چه جنگ عظیمی ست میان آفتاب و برف ! از جا بلند شدم ، آنجا روبروی پنجره ، کنار درخت ها ، آدم برفی ام به من نگاه می کرد و حرف جناب احمد عربلو در مکالمه دیشب احساسم را بر انگیخت :"نسرین ! دارم با روزنامه و کارتن آتش روشن می کنم برای پرنده های روی درخت ."

همین احساس لطیف خالص و پاک بوده که از او مرد قوی و اجرایی ادبیات کودک و نوجوان ساخته است . و حالا نگاه می کنم . در روی درختهای خانه ما هیچ پرنده ای نیست که نیست . دوست دارم شاخه ای سنبل بخرم و بگذارم روی برف های جلوی پنجره اتاقم .

 


 
مرگ است برای یک نویسنده اگر روانکاوی خود را به فراموشی بسپارد و شبانگاهانش , از خود شرم نکند
من نسرین ام
نام خانوادگی ام ارتجایی
لیسانسم مدیریت برنامه ریزیه
چند وقت دیگه مدرک فوق می آد تو دستم اما با جسارت تموم خودم رو یه داستان نویس می دونم .از بچگی نوشته ام , چاپ کرده ام و الانم صاحب چهار مجموعه داستان نفرت انگیزم به نامهای قصری از حریر سرخ ،
آواز شکیبایی ،کاش آخرین ستاره می شدم ، زیر درخت اقاقی
هیچ نویسنده ای کارای اولیه اش رو خوب نمی دونه, منم همینطور . یه مجموعه داستان زیبا دارم به نام شماره نمی دی ؟ خیلی دوستش دارم یه رمان ام دارم به نام صدرا این یکی دیگه محشره!!!
یه مجموعه خاطرات گرد آوری شده هم دارم به نام یادداشتهای طلایی.
راستی من یه جنگی نویسم.

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آرشیو وبلاگ
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386

پیوندها
..:: نخستین جشنواره اینترنتی داستان کوتاه دفاع مقدس::..
اخبار وبلاگ ها
ليست وبلاگ ها
قالب هاي وبلاگ
ميهن مهر دانلود
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
فروشگاه اینترنتی
:: طراح قالب::

 
 

Free! Download Center